آندیا عشق من و بابایی

آندیا دختر شهریوری

از تو برای تو مینویسم

جوجه خوشکلیه مامان و بابایی .....قربون اون قد وبالات برم. بابایی همین حالا زنگ زده و برات دلتنگه از راه دور برات بوس فرستاده  یکم نق نقو شدی شاید تو این ماه دندونات سر بزنه بیرون  عزیزم.
19 ارديبهشت 1395

مغز بادوم مامانی آندیا خانم

سلام   دخترم سلام بروی ماهت  و چشمای سیاهت دیگه کامل چهار دست و پا میری یه  کوچولو هم رو پاهات می ایستی دوستت دارم شیرینم بابایی اینقد بهت  وابسته شده که همش,دلش برات تنگ میشه خیلی نازی  تو رو روک هم راه میری   دیگه امروز هشت ماهت تموم شد  چشم نخوری مامان جون  دورت بگرده مامانی,
17 ارديبهشت 1395

سال ٩۵ عید نوروز

سلام دختر گلم اولین بهارت مبارک مهمون داشتم عزیزم دیر پیام تبریک عیدت رو گذلشتم الانم دیر وقته بیدار موندم تا  اولین خاطره سال جدیدت رو ثبت کنم عزیزم مهربون مامان خیلی ناز شدی دیگه کلی عقب عقب میری و شیرین شدی گلم خیلی دوستت دارم  بهار من و بابایی هم با تو قشنگ تر شده  بلا شدی حسابی دل بابایی رو بردی همش دوست داره پیشت باشه
4 فروردين 1395

روزای آخر سال

امروز گل من دقیقا ۶ماهش تموم میشه و فردا لاید واکسن بزنه  این روزا تمرین چهار دست و پا رفتن میکنی البته دنده عقب من و بابایی هم میخندیم  طبق معمول پسونکت تو دهنت خوابیدی بزنم به تخته غذات رو هم خوب میخوری مامانی خسته نمیشه پا به پات میاد و خاطره های قشنگ کوچولوتو برات مینویسه که وقتی بزرگ شدی با خوندنشون خنده بیاد روی لبات  گل ناز مامان دوستت دارم
16 اسفند 1394

شروع غذا خوردن آندیا خانوم کوچولو

سلام مامانی این روزا شروع کردی به خوردن سرلاک و حریره ....یه روز دوست داری یه روز دوست نداری برات فیلم میگیرم که بعدها ببینی و بخندی که چقد صورتت رو با دستای کوچولوت کثیف میکنی طلا ی مامانی من و تو اومدیم اصفهان بابایی سر کاره فعلا خیلی دلتنگته هرشب  زنگ میزنه تو تماس تصویری قربون صدقت میره راستی پسونک صورتیه رو خونه عمو رضا جا گذاشتیم خیلی بهش عادت داشتی خاله رفت برات خرید میترسیدم اون مدلی گیرم نیاد و برای پسونکت گریه کنی این جدیده سبزه عکستو گرفتم خیلی به صورتت میاد جوجم
4 اسفند 1394

شروع غذا خورن آندیا گل ناز خندون

گل نازم دیگه این روزا شروع کرده به خوردن فرنی تا یکی دوهفته دیگه حریره بادام براش درست میکنم خیلی نازی مامانی خدا کنه غذا خوب بخوری تا تپل مپل بشی راستی وزنتم دیگه ٧۵٠٠شده خیلی خوشحالم که سالمی و خوب وزن میگیری طلام امشبم تو راهیم که بریم اصفهان نمیدونی چقد چشم براهتن جوجه طلایی من
23 بهمن 1394

نشستن نی نیم

فدای صورت ماهت بشه مامانی که اینقد تو خوبی و مامان رو اذیت نمیکنی مامانی  این روزا خیلی تلاش میکنی که بشینی عزیزدل مامانی  خیلی هم تلاش میکنی غلط بزنی و سینه خیز بری یکم زوده جوجه خوشکلی الان منم سعی میکنم زیاد نذارم بشینی که کمرت درد بگیره الان خوابیدی با اون پسونک دهنی چقدم که ناز میشی موقع خواب  خیلی دوستت دارم  حس میکنم خیلی خوشبختی که من و بابایی اینقد دوستت داریم.
6 بهمن 1394

زمستان ٩۴

طلای منقربون خوابیدنت بشه مامانی الان خوابی که من مینویسم یه ویروس بد سرماخوردگی اومده میترسم که بگیری و مریض بشی به خاطر همین تنها میشینم تو خونه تا نی نیم مریض نشه الان دیگه بابایی باید بیاد  فدات بشه مامانی خیلی شیرین شدی تلویزیون تماشا میکنی با خودت بازی میکنی خیلی دوستت دارم مامانی 
1 بهمن 1394

دخترم آندیا

سلام مامانی الان که تصمیم گرفتم برات وبلگ بسازم و خاطرات شیرین و کوچولوتو توش بنویسم چهارماهت تموم شده ..هر روز شیرین تر میشی بهت قول میدم هر چی خاطره و عکس داری برات بذارم تا بزرگ که شدی بدونی مامانی چقد دوستت داشته عکساتم میذارم  تا بزرگ شدنت رو ببینی فردا باید بریم اصفهان بابایی امتحان داره نگرانم که تو سرمای یاسوج سرما بخوری گل نازم میبوسمت الان تازه خوابیدی
21 دی 1394

دخترم آندیا

سلام مامانی الان که تصمیم گرفتم برات وبلگ بسازم و خاطرات شیرین و کوچولوتو توش بنویسم چهارماهت تموم شده ..هر روز شیرین تر میشی بهت قول میدم هر چی خاطره و عکس داری برات بذارم تا بزرگ که شدی بدونی مامانی چقد دوستت داشته عکساتم میذارم  تا بزرگ شدنت رو ببینی فردا باید بریم اصفهان بابایی امتحان داره نگرانم که تو سرمای یاسوج سرما بخوری گل نازم میبوسمت الان تازه خوابیدی
21 دی 1394